حاضرین در سایت : 22 نفر مهمان


تور , سفر , تور مسافرتي , آژانس مسافرتي , تور شاد , تور ارزان , ايران گردي , جهان گردي , ميراث فرهنگي , آثار باستاني , 89 , نوروز , عيد , تور نوروز , تور نوروز 89 , تور عيد , تعطيلات نوروز , تعطيلات عيد , كيش , تور كيش , تور نوروز كيش , هتل كيش , قشم , تور قشم , طبيعت , طبيعت‌گردي , تور طبيعت , كوير , تور كوير , كوير مرنجاب , كوير لوت , كلوت , كوير مصر , جنگل , جنگل ابر , جنگل اليمستان , جنگل حيران , جنگل جهان‌نما , جنگل حرا , گردنه حيران , آبشار , آبشار سنگان , غار , غار رودافشان , غار بورنيك , غار كتله خور , غار كرفتو , غار عليصدر , تور خارجي , تور ارمنستان , تور تايلند , بانکوک , پاتايا , پوکت , تور تركيه , تور برزيل , گردشگري , تور خوزستان , شوشتر , آبشارهاي شوشتر , دشت سوسن , خوزستان , سورت چشمه , باداب سورت , بندر تركمن , چابهار , ايلام , كرمانشاه , تور شيراز ارگ بم , ارگ جديد , شهداد , ميمند , روستاي ميمند , ورزنه , کرمان , تور کرمان
آن هنگام که روحم عاشق جسمم شد و جفت گيري اين دو سر گرفت من بار ديگر متولد شدم (جبران خليل جبران)
قصعه گمشده - اپيزود 2:خيانت چاپ ارسال به دوست
سرگرمي - ديدني و خواندني

قطعه گمشده
اپيزود ۲ : خيانت
با ابراز شرمندگي به مرحوم شل سيلور استاين عزيز


چند سالي ميگذشت که دايره آبي قطعه گمشده خود را پبدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود ، يک دايره آبي کوچک با يک شيار کوچک .

زمان ميگذشت و دايره آبي کوچک ، بزرگ مي شد. هر چقدر که دايره بزرگ تر ميشد شعاع آن هم بيشتر ميشد و مساحت شيار که ديگر اکنون تبديل به يک فضاي خالي شده بود نيز بيشتر .

 آنقدر اين فضاي خالي زياد شد و دايره ناراحت تر که ناچار براي کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت : پدر شما چرا جاي خالي نداريد ؟

پدر گفت : عزيزم جالي خالي نه ، قطعه گمشده . هر کسي در زندگي خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم  ، مادرت قطعه گم شده ي من بود . با پيدا کردن او تکميل شدم . يک دايره کامل .

پسر از همان روز جست و جوي قطعه ي گمشده خود را آغاز کرد . رفت  و رفت تا به يک قطعه اي از دايره رسيد شعاع و زاويه آن را اندازه گرفت درست اندازه جاي خالي بود ولي مشکل  آن بود که قطعه زرد بود .

دايره باز هم رفت تا اينکه به يک مثلث رسيد که فضاي خالي خود را با قطعه هاي رنگارنگ کوچک پر کرده بود .

 

دايره ديگر از جست و جو خسته شده بود تا اينکه به يک قطعه مربع گمشده رسيد ، به او گفت شما قطعه گمشده من را نديديد ؟

قطعه مربع گريه کرد و گفت : من هستم

- ولي شما مربع هستيد و قطعه گمشده ي من قسمتي از دايره

- من اول قطعه اي از دايره بودم يعني دقيقا بگويم قسمتي از شما و منتظرتان  که يک مربع قرمز آمد . قطعه ي گمشده او مربع بود ولي من گول خوردم و خود را به زور داخل فضاي خالي او کردم ، به مرور زمان تغيير شکل دادم و به شکل فضاي خالي مربع در آمدم .ولي او قرمز بود و من آبي ، به هم نميخورديم . اکنون پشيمانم. من قطعه ي گمشده ي شما هستم

دايره که ديد قطعه گمشده خود را پيدا کرده سعي کرد او را در فضاي خالي خود جا دهد اما نشد ، بنا بر اين او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد . حرکت کردن با يک قطعه که سبب بد قواره شدن دايره شده بود  خيلي سخت بود ولي دايره تمام اين سختيها را به جان خريده بود و با عشق حرکت ميکرد.

رفت و رفت ولي ناگهان گودال را نديد و داخل آن افتاد و گير کرد . بخت به او رو کرده بود که قطعه ي گمشده اش قسمت بالاي او بود و گير نکرده بود . قطعه گمشده به او گفت : من را باز کن تا بروم و کمک بياورم .

قطعه ي گمشده رفت و هيچ وقت برنگشت . دايره هم  سالها آنقدر گريه کرد تا بيضي شد ( لاغر شد) . و توانست از گودال بيرون بيايد . دلش شور ميزد که نکند اتفاقي براي قطعه گم شده افتاده باشد . دنبال او به هر سو رفت . تا اينکه بالاخره او را پيدا کرد . کاش هيچ وقت او را پيدا نمي کرد .

 
< بعد   قبل >