اين حال و هواي عاشقانه تا مدتها ادامه داشت تا اينکه بالاخره حرف ازدواج و عروسي و قول و قرارهاي بعدي به ميان ميآمد. قرار شد در يک شب دلانگيز تابستاني عروسي در باغي بزرگ گرفته شود. همه بچههاي شرکت دعوت شدند، حتي رئيس که مطمئن بوديم به دلايل مذهبي در اين گونه مراسم هرگز شرکت نميکند. بعد از آن بود که حال و هواي عاشقانه پري جايش را به اضطراب قبل از ازدواج داد. پري دائم با دخترهاي شرکت حرف ميزد و نگران بود عروسي خوب برگزار نشود، غذا خوب نباشد، ميهمانها از قلم بيفتند و هزار تا چيز ديگر که دخترهاي دم بخت تجربه کردهاند.
حالا شرکت مهندسي آب و خاک برادرم شده بود يک خانواده شاد ولي مضطرب. همه منتظر بودند تا پري را به خانه بخت بفرستند تا اين اطمينان را پيدا کنند که اگر پري با اين بر و رو ميتواند شوهري به اين «شاخي» پيدا کند، پس جاي اميدواري براي بقيه بسيار بيشتر است. آقابهروز هم طبق روال سابق صبحها پري را ميآورد ميرساند و عصرها او را ميبرد ولي ديالوگها کمي عوض شده بود و هر کس آقابهروز را ميديد بالاخره تکهيي بهش ميانداخت؛ درباره داماد بودنش و از اين حرفهاي بينمک که به تازه دامادها ميزنند. بالاخره مراسم ازدواج نزديک شد و قرار شد در آخرين جمعه مرداد 78 آنها در باغي اطراف کرج عروسي کنند اما سه روز مانده به ازدواج بهروز غيبش زد و تمام پس انداز سالها کار او را با خودش برد. قرار بود پولهايشان را روي هم بگذارند و يک خانه نقلي بخرند که نشد و بهروز با ايران اير به ترکيه و از آنجا به استراليا رفت و همه ما را بهت زده کرد. روز شنبه نميدانستيم چطور سر کار برويم و چه جوري توي چشمهاي پري نگاه کنيم. حتي ميترسيديم بهش زنگ بزنيم. آقاي رئيس به منشي گفت؛ «قطعاً پري مدتي نمياد، کسي رو جاش بذارين تا حالش بهتر بشه.» اما پري صبح از همه زودتر آمد؛ با جعبهيي شيريني. ته چشمهايش پر از اشک بود. شيريني را به همه حتي به آقاي رئيس تعارف کرد. منشي که از همه کم حوصلهتر و فضولتر بود در ميان بهت و ناباوري همه ما گفت؛ «مگه برگشته؟» پري گفت؛ «نه سرم کلاه گذاشت ولي مهم نيست. اين چند ماه بهترين روزهاي زندگيم بود.» قطره اشک کوچکي از گوشه چشم هايش پايين ريخت.
ما فهميديم راست ميگويد. مهم نيست که سر همه ما کلاه رفته بود، مهم اين بود که ما ماهها روي ابرها بوديم و با حال و هواي پري حال ميکرديم.
( احمد غلامی . روزنامه اعتماد )









